خرید بک لینک
شروع نوشتن در وبلاگی بی نام و نشان در بلاگفایی که مطمئنم سال تا سال گذر کسی از آشناها به آن نخواهد خورد . ترس از شناخته شدن درست درجایی از زندگی که از همه فرار کرده ام عمیق در جانم نشسته است . این جا را ساختم چون حوصله نوشتن در دفترم را ندارم . خلاصه که با این که کسی این جا را نخواهد دید اما

Hello world:)

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:15 توسط Raha |

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:46

تازگی ها متوجه شدم که بیش تر از چیزی که خیال میکردم با مامان وجه اشتراک دارم . شاید این حقیقت که در تمام زندگی تلاش کردم تا شبیه پدرم باشم باعث شد تا تشابهاتم را با مادرم نبینم . حالا در این نقطه زندگی ، تنها کسی از اطرافیانم که " واقعا " حالم را میفهمد اوست . تنها کسی که چیزی مشابه را تجربه کرده است . چیزی که به گفته خودش همیشه میترسید برای من هم اتفاق بی افتد . چند روز پیش داشتم به احسان میگفتم که روزی که گفتم کار در شهری سوت و کور به من پیشنهاد شده است کوچک ترین امیدی نداشتم که قبول کند . به خاطر همین آنقدر متعجب شدم . شبی که داشتم چمدان می بستم آمد توی اتاق و گفت که اولش سخت خواهد بود ولی

برچسب: آرام,ساکت,تنها, نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:46

از آن شب ، یک چیزی روی قلبم احساس میکنم . انگار که یک نفر روی سینه ام نشسته باشد و بیخ گلویم را گرفته باشد . از آن شب ، هرچه قدر هم که سعی میکنم نمیتوانم دلم را با تو صاف کنم . و نگرانم که نکند دیگر دلم با تو صاف نشود؟ آخر از چشمم افتادی . و تمام تصورات من را شکستی . آن آدم بی نظیری که فکر میکردم تا آن سوی کهکشان ها پرواز میکند نبودی . خب درواقع تو مال پریدن هم نبودی . فقط ادایش را درمی آوردی . انصافا هم خوب نقش بازی میکردی . از آن شب ، عصبانیت شدیدی نسبت به همه چیز پیدا کردم . چون یادم نمیرود . متاسفم . + نوشته شده در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:25 توسط Raha |

برچسب: قبلا,بودی,الان,بیشتر,اویی, نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:46

من عادت ندارم کارامو به خدا واگذار کنم . معتقدم که کار درست پیش نمیره اگه خودم به طور مستقیم تلاش نکنم و اگر خراب شد همه چی هم گناهش مستقیم گردن منه . به خاطر همین وقتی بعد از یک هفته تلاش برای انجام یک کاری درست در لحظه حساس برق میره و همه چی بهم میریزه . وقتی همه زحمتای هفته پیشم دود میشه و میره هوا اونم به خاطر یه اتفاق غیرقابل پیشی بینی . چیزی که من اصلا نمیتونم بپذیرم جمله خیرت در این بوده است . یعنی منظورم اینه که بی خیال! من باید حواسم رو جمع میکردم و همه ی احتمالات رو در نظر میگرفتم . من باید فکر این جاشو میکردم . یعنی اگه به قول شما خواست خدا این بود که این کار انجام نشه کلی راه دیگه

برچسب: حالا,دوباره,باید,هفته,تلاش, نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:46

اجازه نمیدی دلمباهات صاف شه . لعنت به اونا لعنت به تک تکشون . حالم از همه شون بهم میخوره . این قدر عمیق از دستت ناراحتم که بعید میدونم تا ابد یادم بره . البته به قول مو نه تا ابد نه خوش بختانه من فنا ناپذیر نیستم !!!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:40 توسط Raha |

برچسب: هنوز,اعصابم,خورده, نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:46

داشتم از اطرافیانم برای احسان تعریف میکردم . گفتم که دوستان فوق العاده و خانواده ی محشری دارم . از آن جایی که کم و بیش خانواده ام را میشناسد تمرکزم را گذاشتم روی دوستانم . برایش از دوستانی گفتم که نزدیک ده سال است میشناسمشان که میم و ر گل سرسبدشان هستند و دیگر جزئی از خانواده ام محسوب میشوند . برایش از ه گفتم و عشقش به حیوانات که باعث شد به تمام موجودات زنده احترام بگذارم . برایش از شین گفتم که تنها نقطه قابل اتکا در دانشگاهم محسوب میشود . از ر که تمام دیوانه بازی های دنیا را با هم انجام داده ایم . برایش از میم دختر رنگی پنگی این روزهایم گفتم و بالاخره از رفقای سال آخر مدرسه ام . که شاید سال خ

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:46

اقامت ۴۰ روزه ام در شهری دیگر به پایان رسید و حقیقتا دلم برای بالکن مسخره خانه ام - خانه ی سابق بی در و پیکرم - بیشتر از همه چیز تنگ میشود . بیشتر از محمد و آریا و نسیم حتی . در این مدت چیزهای جدیدی دیده ام ، شنیده ام و حتی خورده ام . ولی باورنکردنی چیز برای من رفتار آدم ها در کار بود . از کم کاری ها و سمبل بودنشان بگیر تا دزدی های کوچک و بزرگ . حالم بد میشود از این حجم از انسان نبودن . کجا بگذارم بروم که حالم را به جای خوب شدن بدتر نکند؟! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:35 توسط Raha |

برچسب: خداوکیلی,الان,دیگه,شیبانی,سرویس,کنه؟, نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:46

باز هم شهریور شد و فقط خداوند می داند که تا چه اندازه از این ماه متنفرم . و فقط خداوند می داند که تا چه اندازه دلم باران میخواهد و پاییز ! منتظرم تا مثل هرسال پاییز بیاید و دستی روی سرم بکشد و حالم را بهتر کند ...! مهم نیست که چه قدر در این ماه مریض احوال و سرماخورده میشوم . مهم نیست که هوا آلوده است و یا دوباره دانشگاه شروع میشود و قرار است دوباره کاری که علاقه ای به آن ندارم را شروع کنم . بازهم فقط خداوند می داند که غروب های گرفته اش و شب های طولانی اش چه قدر سرحالم می کند . وقتی اینقدر مشتاقانه انتظارش را میکشم . وقتی فکر باران حالم را خوب میکند ... وقتی فکر باران هنوز هم حالم را خوب میکند

برچسب: پاییز,میاد, نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 1:46

صفحه بندی